بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین....

خرید بک لینک
سر کشیده بودم توی روزنامه ها.توی شلوغ بازار تیترهای راست و دروغ سیاسی،کینه ها و دشمنی ها،تحلیل های روی خط قرمزها شماره ها را گرفته بودم و رفته بودم پشت لطفا منتظر باشید...نه نمی تونم کمکتون کنم...باید برام توضیح بدید چی تو فکرتونه...من داستان نویس نیستم...می تونید سر بزنید به کلاس های خبرنگاری...خست بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 203 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 14:41

از آب زدم بیرون.لباس های خیس چسبیده بودبه تنم.قطره های آب از موهای بلندم می چکید.دست هایش را باز کرد برایم.آفتاب خوردبه چشم های م و بستم.خندیدو من فقط صدای خنده شنیدم.توی دل م شاد بودم.دست های مرا حلقه کرده بودم دور گردنش.خندیده بودیم.تنش بوی دریا می داد.نگاه کردم به کودکم که داشت می رفت توی دریا.دویدم سمتش.آسمان سیاه شد.ترسیدم.کودک م ...پاهایملرزیدنگاهش کردم..مرد نبود او بودایستاده بود وداشت می خندید....جیغ کشیدم.بلندشدم.از یک جایی سوز می امد.پنجره بسته بود.سردم شده بود.بدنم مور مور شدهوا سردنیست اما انگار من زیادی نازک نارنجی شده ام.فک کرده بودم به زمستان هفت قرنپپش.او بودبیشتر سردم شد.چراغ را روشن می کنم.پتو را دور خودم می پیچم.صدای گربهها از پشت پنجره می آمد.دانه های درشت عرق روی پیشانی تب کرده ام از کنار گوشمافتاد زیر گلویم.زل زدم به گلدان قرمز پشت پنجره که گلش خشک شده.دست های م حلقهشده بود دور گردن مرد....قلبم داشت گوم گوم می زد.گوش می کنم به تیک تیک ساعت.ساعتتازه شده بود سه و ده دقیقه کو تا صبح لعنتی....اتاق پر شده بود از بوی دریا....ازتنهایی...ازترس.....نگاه کرده ب بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 215 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 1:23

از یک جایی به بعد دیگر خودت نیستی.فرو میروی توی نقش هایت.دختر بودن.عروس بودن.مادر بودن.کارمند بودن.مسلمان بودن....از یکجایی به بعد دیگر خودت را فراموش می کنی و می شوی همان کسی که از نقش ها انتظار میرود.دارم فکر می کنم قصه از کجا اشتباه می شود که از آدم فقط نقش ها را انتظاردارند؟چه می شود که انتظار داریم ادم ها نقش هایشان را خوب بازی کنند خودشان رافراموش کنند؟....دلم برای خود نبات بودن تنگ شده....بعد از سال های دانشگاه دیگر ندیدهبودمش.حتی یک تلفن یا یک پیامک هم نداشتم.سال آخر دانشگاه بودیم که مهدیه بی خبررفت.....تا اینکه چند روز پیش توی دانشگاه دیدم.نشناخته بودم.گفته بود فک کن و منهر چقدر فکر کرده بودم یادم نیامده بود.چشم های م را بستم و به صدا گوش دادم.دختریبا صدای نرم و گویش گیلگی.مهدیه..پرت شده بودم توی سالن دانشگاه توی بیست سالگی....نشستمرو به رویش.توی سال های دانشگاه وقتی به هم می رسیدیم دعوا می کردیم که چه کسیخبرها را اول بدهد و ته دعوا هامیشد یکی من یکی تو.اما اینبار من سکوت شدم و مهدیهخبر داد.گفت ازدواج کرده و حالا صاحب دختری شده به نام باران شبیه عمه هایش است.گف بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 203 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 1:23

از ننوشتن خسته ام.دلم آن شهود را میخواهد ان خیال های واقعی را.ساره با تاب سفید و دامن بلند سبز رو به روی چشم های مقدم می زند.قفسه کتاب های م را مرتب می کند و برای م چای هل دم می کند.اما حرفینمی زند.نگاهش می کنم.چیزی نمی دانم.انگار از اول نبوده.یا همیشه ساره همین بوده.بانوشتن بود که می دانستم کجا ایستاده ام و قرار است کجا بروم و این روزها خودم راسپرده ام دست باد که هر جا که خاست من را ببرد.خسته ام.خودم را زیر پتوی چهل تکهام پنهان کرده ام و ساره را نگاه می کنم.ساره تصویر زن کامل و ساده ای بود.زنی کهموهای بلندش را رها کرده روی شانه های لختش دست هایش بوی گل های عباسی را می دهد.بلد است بنشیند رو به روی مرد دکمه پیراهنش را بدوزد بلد است خوب آشپزی کندبلد استلالایی بخواند برای کودکش... بلد است عشق بازی....تصویر ساره چه معصومانهبود....چشم های م را می بندم و اشک قل می خورد روی صورتم.نگاه ش می کنم.....حواسمبه روزهای نبات نیست.حواسم نیست نبات دارد خودش را نیست می کند که ساره را به ثبتبرساند.حواسم به تصویر ساره نیست که دارد معصومانه دروغ می گوید....حواس م نیستچقدر خسته شده ام از این هم بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 209 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 1:23

در اتاق را که باز می کنم دهن کنجی می کندپرده ی بی روح کثیف که از یک طرف افتاده.لباس های تمیز روی تختم افتاده و یک عالملباس کثیف هم توی سبد سبز کنار پنجره منتظر است.ظرف های تمیز را هنوز وقت نکردم جابه جا کنم و یک عالم ظرف کثیف توی سینک است.می نشینم وسط کتاب ها و برگه های که رویزمین ولو شده اند.صدای شبکه خبر از دور می آید.دراز می کشم وسط شلوغی.چشم های م رامی بندم با ساری گلین هم صدا میشوم.دلتنگی دراز می کشد کنارم.این روزها دائم ترکیگوش می کنم دنبال کسی هستم که به زبان مادری ام حرف بزند.صداهای توی سرم آرم میشود و صدای پر از اندوه دلتنگی ام بیشتر می شود.دل م می خواهد کسی خاموش کندصدایکه آزارم می دهد.بشقاب میوه را بر می دارم و می گذارم توی سینک.لباس های تمیز راتا می کنم می گذارم توی کمد و ماشین را روشن می کنم.پرده ی کثیف را باز میکنم.باران می بارد دلم تا سر حد مرگ گرفته.....کتاب ها را جمع می کنم چقد دوست دارماین روزها تمام شود...وروزهای بلاتکلیفی....روزهای دلتنگی ...روزهای خرکی....پاییزامسال سخت گذشت و زمستانش سخت تر.دل م تنگ شده کاش دوام بیاورم....دوامبیاورم...دوام بیاورم...سر بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 213 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 1:23

بچه که بودیم با محمد زیاد کل کل میکردیم.سر اینکه من اول چاق برداشتم پس من اول باید لقمه بگیرم.من اول لیوانبرداشتم شیر مال منه.من اول جا گرفتم پس من پیش مامان می خوابم.سر یک دانه پفکبیشتر...دعواهایمان را انقدر ادامه می دادیم که آخرش با جیغ جیغ های من که مامان محمدگوریییییییییییییییییی...آقاجان واسطه یمشد و تمام.یک عروسک داشتم که نمی دانم ماه مان از کجا برای م خریدهبود.اما زمان ما از این باربی ها نبود و تمام عروسک ها مثل عروسک مادربزرگ خونهمادر بزرگ زشت بودندو ترسناک.اما ماه مان برایم عروسک مهربان خریده بود.از اینهایی که پستانک هم داشت.وقتی ماه مان خرید محمد قیل و قال کرد که من چی؟منم تفنگمی خام و منم....دیگر دعوا نمی کردیم.من سر گرم عروسکم بودم.دختر خوبی شده بودم.محمدکاری به کارم نداشت.تمام دنیایم همان عروسک شد.ماه مان صدایم کرد که بروم حمام.آجیگفت عروسکو بزار بمونه ببری حموم خراب میشه.من رفتم حمام و وقتی برگشتم عروسک متکه تکه شده بود.گریه کردم.دادزدم.قهر کردم.محمد را چنگ زدم.می خاستم محمد را بکشم.آنروزها فکر می کردم حالا که عروسک ندارم خوشبخت نیستم.عروسک همه زندگی من بود و بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 213 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 1:23

صبح آفتاب نزده بود از خواب بیدار شدهبودم و این یعنی شروع روزی که شاید....گفته بود قربون اون دل حریری و مهربونت گفتمکه حال م مساعد نیست گلم زخم شدم و عفونت مجبور به عمل جراحی شدم و مجبورم دمربخواب م چند ماه درگیرم نرگسی....چشم های م را بسته بودم و به لحن صدایش فکر کردهبودم به اهنگ صدایش به کلمه های پر از مهرش....به چشم های روشنش درد شده بودم.دلمنمی خواست خورشید از خوابش بیدار شود کاش خواب بماند.گفته بود قول بده زود باش قولانگشت کوچیکه....قول داده بود گفته بود قول بده زندگی کنی از زندگیت لذت ببری جایمنم زندگی کنی قول بده؟....اشک چکیده بود از گوشه ی چشم.نور از لابه لای پرده یتوری داشت می امد توی اتاق و من نمی خاستم روز را ببینم پتوی چل تکه ام را می کشم روی سرم و زل می زنم به تاریکی.دست میکشم روی دست های لاغر نبات و فکر می کنم باید تحملش را بشکنم.توی اوج خندهایش پناهبرده است به سکوت توی اوج دردهایش پناه برده است به سکوت....سکوتی که دارد ذره ذرهنبات را به نیستی می کشاند.حال م خوب نیست نرگسی....اگر مجال می داد.....فکر میکنم به برف های پشت پنجره حسرتی که تویچشم هایش هست....فکر بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 225 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 1:23

صفحه بندی